گم کرده خودرا در میان باتلاقی که ....
در خود فروتر می روی راه فراری نیست
دارد تبر می روید از دستان باغی که ....
انبوه تاریکی هجوم رنگهای سرد
در بیت بعدی خودکشی کرده چراغی که ...
مثل زنی زیر شکنجه های عشق واشک
تنهاترین سرمایه ی آن مرد یاغی که ...
گم شد میان برف وباران باغبان پیر
دیگر نمی گیرد کسی از او سراغی که ....
.....
این ابتدای مرگ وویرانیست میدانم
در من فروغی نیست بعد از این ...چراغی که ....







