تبليغاتX
کوچه های پائیزی
کوچه های پائیزی
واگویه ها
این ابتدای مرگ وویرانیست .....
درمن کلافه گیج می چرخد کلاغی که....

گم کرده خودرا در میان باتلاقی که ....

در خود فروتر می روی راه فراری نیست

دارد تبر می روید از دستان باغی که ....

انبوه تاریکی هجوم رنگهای سرد

در بیت بعدی خودکشی کرده چراغی که ...

مثل زنی زیر شکنجه های عشق واشک

تنهاترین سرمایه ی آن مرد یاغی که ...

گم شد میان برف وباران باغبان پیر

دیگر نمی گیرد کسی از او سراغی که ....

.....

این ابتدای مرگ وویرانیست میدانم

در من فروغی نیست بعد از این ...چراغی که ....

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 23:7
کجایی شمس تبریزی؟!
تمام خویش را گم کرده ام یک روز پاییزی

شدم لبریز مولانا کجایی  شمس تبریزی ؟؟

مرا دردی غریب امشب سراسر زیرو رو کرده است

نمی فهمم نمک انگار روی زخم می ریزی !

بروهی بیخبر برگرد هی !هی بی خبر شاعر

زخواب این واژه های سست وتنبل بر نمی خیزی ؟؟

طرفهای غزل حال وهوای عاشقی ابریست

من واین سال وماه وروزهای درد انگیزی ....

برای چندمین باراست جانم می رسد برلب

شدم لبریز مولانا کجایی شمس تبریزی ؟!

فاطمه آتش پیکر

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 23:28
ساعت ابری
ای درد آشنای افق های دور دست

همزاد شوم پنجره ای خسته با من است

 

در تیک و تاک ساعت ابری یک نگاه

باران گرفت و بغض خداحافظی شکست

 

دیگر برای ماندن من شعر چاره نیست

با هر نگاه می کنم از خویشتن نیز دست

 

آه از سکوت پرپر این واژه های سرد

آه از غمی که آمد و در این غزل نشست

 

(گاهی دلم برای خودم تنگ می شود)

زل می زنم به سمت افق های دور دست

فاطمه آتش پیکر

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 18:47
زبانم لال

اگر سفر بروي بي خبر، زبانم لال

بمانده آهِ دلم پشت در، زبانم لال

هزار سال گذشت از قرار ديدنمان

تو رفته اي كه نيايي مگر؟ زبانم لال

مگر نه اينكه تو خورشيد آسمان مني

چگونه شبم بي تو شد سحر؟ زبانم لال

هنوز مانده بفهمم تو شاعرم كردي

نگفتم از تو، از اين بيشتر؟ زبانم لال

بگو كه دل بكنم از تمام آدم ها

نگو فقط ز تو، تو يك نفر ، زبانم لال

زده ست چوب حراج اين غزل به احساسم

تو را اگر كه نبينم؟ اگر...؟ زبانم لال

 فاطمه آتش پيكر

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 19:46
(غربت یک زن....!!)

 

آن ابر شوم آمد و باران تمام شد

یکباره آفرینش انسان تمام شد

در روح ما دوباره زمستان شروع شد

در چشمهای یخ زده ایمان تمام شد

تقویم گیج ذهن کرخت من این است:

اردیبهشت و بهمن و آبان....تمام شد!

دیریست مرده ایم و سپردندمان به خاک

حقّ ِ آرزو برای دلمان تمام شد

اینجا غزل به غربت یک زن شبیه است

عشق این چنین غریب و گریزان تمام شد

شاعر خموش! بیشتر از این مرا مکُش

آن کور سوی شعله ی سوزان تمام شد

فاطمه آتش پیکر

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 14:36
به جای سلام -خداحافظ

(سکوت مشترک)

جنون محض،غریب آشنا،خداحافظ

تمام خاطره ام ازشما،خداحافظ

 

میان لکنت این روزهای خسته و گنگ

شبم گذشت و دلم مانده جا،خداحافظ

 

دوباره پنجره ای بسته رو به روی خودم

سکوت مشترک کوچه ها،خداحافظ

 

(وپر ز هیچ درونم چقدر تنها گشت)

غم نگفته ی این سالها ،خداحافظ

 

نه من،نه تو،دل عاشق شدن نداشته ایم

نه آن غریبه و نه این آشنا،خداحافظ

فاطمه آتش پیکر

|+|
نگارش شده توسط فاطمه آتش پیکر در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 و ساعت 21:59